|
فقط من، فقط تو یه دونه من و یه دونه تو و یه دونه نینی
|
وای خدا الان حس ادمیو دارم که جلوی دهنشو گرفتن تا حرف نزنه اما اون ادم میخواد حرف بزنه دلم براتون خیلی تنگ شده. یه عالمه حرف دارم اما خب نبودم خونه بخوام بنویسم همسری سه روزه که رفته. یکشنبه رفت. من و نازگلی هم رفتیم خونه ی مامان اینا. امروز عصر اومدیم. الان مامان اومد نازگل رو برد. گفت شما اومدید نزدیک که تنها نباشید شبا. پاشو بریم خونمون. مامان رفت و منم یه کم کار داشتم و نرفتم. ساک نازگل رو انداخته بودم تو آب کف که بشورم. ظرفای شام هم مونده بود. دیگه باید زنگ بزنم داداشی بیاد. سفرنامه ی کیش رو ننوشتم کلی هم حرفای الکی مونده که نزدم. تازه 160-70 تا وبلاگ مونده توی ریدرم که نخوندم. وای تازه به بانوووووووووووووووووووو جون هم تبریک نگفتم. چقدر خوبه که یه مامان دیگه داریم. به امید روزی که سیندختی و دخملی و سارا و یلدا و لیندا و فلفل بانو و اومم دیگه کی مونده؟ خب فعلا به امید اینکه که تا همین یکی دوماه دیگه حاجی لک لک برای همه تون یه بقچه بیاره. اهان نارنجدونه. بقیه تون هنوز یوخده جا دارید.. اینا عروسای یه چند سال جلوتر هستن.
بانو جونم یه عالمه حس خوب برات ارزو میکنم. الهی که فرشته ی نازنینت بهترین روزا رو برات بسازه. به نظرم این دوران یکی از زیباترین دوران زندگیه. [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 22:39 ] [ نسیم ]
[ ]
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:31 ] [ نسیم ]
[ ]
پارسال این روزا روزای خیلی قشنگی بود برام. سفر آستارا در پیش رو داشتیم. سفری که تا امسال آخرین سفرم به شمال بوده. بعدش دیگه شدت گرفتن باردا ریم بود و بعد هم تولد نازگل. گردنه ح ی ران
مه گردنه (بارون نیس)
سفری که بینهایت خوش گذشت. تولدم هم اونجا بودیم اما بخاطر اینکه مهمون بودیم و نمیخواستیم صابخونه توی زحمت بیفته و روز شهادت حضرت فاطمه بود کلن صداش رو در نیاوردیم و با رام دوتایی بین خودمون جشن گرفتیم. امسال روز تولدم رام یه سفر دیگه برام تدارک دید. راسش منتظر سفر شمال بودم. چون واقعا دلم تنگ شده و اگه این ماه نریم که دیگه نمیریم تا چند ماه دیگه بخاطر گرما و شرجی نمیتونیم بریم. رام سفر جنوب رو درنظر گرفت و میریم کیش. امیدوارم اندازه ی مسافرت شمال پارسال و کیش آذر 89 خوش بگذره. رام یه سوییت گرفته که زنگ زد و مامان اینا رو هم دعوت کرد اما خب مامان گفت تازه مسافرت بودیم و نمیاییم. ایشالله آبان و اذر سوییت بگیر میاییم. حالا دوباره منم و اضطراب سفر با بچه ی کوچیک اونم توی این گرما. رام میگفت تا چند روز پیش هوا عالی بود و اصلا گرماش شدید نبود اما این روزا شدیدا گرم شده. خب منم با بچه چقدر مگه میتونم توی پاساژا بچرخم! دوس دارم برم دریا. خیلی دلم میخواس بیشتر وقتم رو دریا میگذروندم. اما میترسم نازگل گرمازده بشه خدای نکرده. شب هم اگه بخوایم بریم خب نازگل ساعت خوابش 11 شبه و نمیخوام بهم بخوره. موندم چیکار کنم. باید دل بسپر به همونجا و هرچی که پیش امد بگم خوش آمد. یعنی حالم ازین اخلاقم بهم میخوره که انقدر استرسی هستم. هرجا میخوام برم کوفتش میکنم برای خودم. هنوز چمدون رو نبستم. به مامانم گفتم بیا کمکم.. میگه من؟ میگم خب اره بیا ببینم چی بردارم. نمیدونم چرا انقدر ضعیفم. راسی داداشی هم با ما میاد. دیروز رفتم ارایشگاه به همراه ساقی و نازگل. وای انقدر نازگل رو چلوندن. یکی همهش پاهاشو فشار میداد بهش میگفت تپل. راسشو بخواید خوشم نیومد. اخه حتی یه ماشالله هم نمیگفت. من زیاد حساس نیستم روی نازگل و هرکی بخواد بغلش کنه ناراحت نمیشم اما اینکه همه ش پاهای نازگل رو فشار بدن خوشم نمیاد. خب بچم شیر خشک میخوره ماشالله تپله. چیکارش کنم. مردم هم که چشمشون شوره. منم همونجا یواشکی با سن مبارکم رو خاروندم که بچم چش نخوره:دی شب هم رفتیم خونه ی ساقی. طفلک به SS افتاده بود وحشتناک. مامان و شوهرش بردنش دکتر رفت زیر سرم. میگم نکنه چشم اونا خورده به ساقی. چه میدونم خب مردم خیلی بخیل شدن بخدا. یعنی من به چشم خودم وقتی ترکیدن یه چیزایی رو دیدم از چشم مردم دیگه میترسم. آخرین چیزی هم که دیدن همین ساقی طفلک خواروشوهر و دختراش اومدن خونش همون اول بسم الله گلدون شیشه ای که توش بامبو میزارن افتاد شکست بعدم لیوانش. خو خیلیا چشم ندارن ببینن دیگه
پ ن: دوستایی که تجربه ی سفر با بچه به جنوب رو دارن میشه کمکم کنن؟ [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:57 ] [ نسیم ]
[ ]
از صب تا حالا میخوام بنویسم اما مگه این دخمله میزاره صب با مامان و بابا بردیمش شنوایی سنجی. همون بیمارستانی که دنیا اومده بود. تن خانوم یه بلوز قهوه ای آبی راه راه با یه شلوار کتون قهوه ای با آدیداس قهوه ای کردم. اونجا یه خانومی اسمشو پرسید وقتی اسمشو گفتم یهو چندتا خانوم باهم گفتن مگه دختره؟ من و مامان غش کردیم خنده. اخه نازگل واقعا قیافش عین پسراس. نوبتمون شد و رفتیم داخل خدا روشکر همه چیز نرمال بود. نوبت بعدیش هم رفت برای یکسالگیش. کاش واکسنش هم همینقدر بی دردسر بود. برگشتنی رفتم یه مغازه شیش تا کاسه رنگی رنگی خریدم. ایشالله بعد عکسشو میزارم. عید میخواستم بخرم نخریدم اون موقع 12 تومن بود. امروز خریدم 16 تومن. چقدر همه چی گرون شده. یه شیرجوش لعابی که خیلی خوشگل بود 19هزار تومن. چه خبره. من که شیر سرد زورکی میخورم چه برسه به داغش. نخریدم.همینجوری پرسیدم. سوپخوری فانتزی و خوشگل میخوام پیدا نمیکنم. یا قیمتا خیلی الکیه. راسی رانندگیم هم رفتم . مربیم خیلی راضی بود. امروز ساقی اومد باهم بریم تمرین اما واقعا اصلا حال نداشتم. امیدوارم نترسم دیگه و ادامه بدم.
اون هفته ای یه روز رفتیم چاده چالوس. هوا یخ بود. نازگل رو حسابی پوشوندیم. خانوم توی همون هوا خوابید. منم یه سرمای کوچولو خوردم. آب رودخونه ی کرح هم شکرخدا حسابی بالا اومده و دریچه های سد رو باز کردن. خداییش میخواستم یه عالمه حرف بزنم اما از بس خوابم میاد همین بسه. برم ببینم عکس چی دارم براتون بزارم. دیگه از پستای بدون عکس خوشم نمیاد. عکسا رو گذاشتم توی ادامه مطلبادامه مطلب [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:39 ] [ نسیم ]
[ ]
دختر گلم عزیز مادر نفس بابایی 5 ماهه شدنت مبارک
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:50 ] [ نسیم ]
[ ]
قروباغه ی لعنتی تا نصفه توی حلقمه. دارم میرم قورتش بدم. خدایا اعتماد به نفس بهم بده. خدایا ترس رو ازم دور کن. خدایا چرا اینجوری شدم؟ چه مرگمه. پ ن:
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:43 ] [ نسیم ]
[ ]
این میل برام رسیده بود خواستم برای دوستام فوروارد کنم گفتم بزارم همه ببینید. جالبه برید ادامه ی مطلب ادامه مطلب [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:15 ] [ نسیم ]
[ ]
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:3 ] [ نسیم ]
[ ]
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 12:26 ] [ نسیم ]
[ ]
این از وضع بلاگفا که از صب تا حالا اعصاب مارو ... اینم از گوگل که فیلـــــ ــتر شده [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 16:19 ] [ نسیم ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] |